X
تبلیغات
ترانه بارانی

ترانه بارانی

بنابه عقیده فیثاغورث که او را کاشف علم موسیقی می دانند، موسیقی از افلاک گرفته شده و همه جهان و افلاک باهم دارای تناسب و ضرب آهنگ است. وی برای موسیقی دوازده مقام قایل است که هر مقام دو شعبه دارد و در مجموع تراکیب موسیقی را 48 می داند و این اعداد را مربوط می داند به 12منزل فلک و 24ساعت شبانه روز و 48هفته سال قمری.

این عقیده را اخوان الصفا از فیثاغورث گرفته اند و بعدهاحکمای ما این آرا و نظریات را از رسائل اخوان الصفا گرفته اند و معتقدند که گردش افلاک آوازی دارد و ما آن آواز را باسازها یا با گلوی خود بازآفرینی می کنیم.

حکمای ما معتقدند روح انسانها قبل از آمدن به دنیای مادی و در عالم «ذر» نغمه های خوش موزون و آسمانی می شنیده و به آن مانوس بوده است، ازاین جهت روح انسانهابه موسیقی و نغمات موزون که یادگارهایی از روزگار وصل انسان باجناب قدسی بوده علاقه دارد و باشنیدن آن دچار وجد می شود و به یاد ایام خوش گذشته می افتد. چنانکه مولانا در مثنوی گفته:

پــس حکیــمان گفته اندایـــن لحنـــــها                            از دوارچــــــرخ بگــــــــرفتیم مــــــا

بانگ گردشهای چرخ است این که خلق                          می سراینـدش به طنـبوروبه حلق

مــومنــــــان گــوینــد کــآثار بهـشــــــت                           نـــــــغـزگــــردانـــید هـــرآواز زشت

مـــا هـــمه اجـــــزای آدم   بـــوده ایم                             در بــــهشت آن لحنها بشنوده ایم

گــرچه بر مــــا ریخـــت آب و گل شکی                            یادمـــــان آیـــــد از آنها چــــیزکی


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 9:55 توسط بارانی |

زن در شعر و ادب کهن فارسی دارای دو چهرۀ کاملاً متفاوت است. یکی چهره ای منفی که بی شک نتیجه جامعه مردسالار آن دوران بوده و دیگرچهره مثبت که گه گاه در اشعارشاعران نمود می یابد. اما پیش ازآن بایداشاره کرد که در روزگار باستان جامعه ایرانی و اقوام آریایی برای زنان احترام و ارزش ویژه ای قائل بودند. بانگاهی به دو واژه "زن" و"مرد" و ریشه یابی این دولغت پی به اهمیت زن در دوران باستان می بریم. واژه "زن" با ریشه زندگی همریشه است و در ایران باستان به جهت قدرت باروری و زایمان، زن راعنصری جاودانه می دانسته اند اما واژه "مرد" که با مرگ و مردن همریشه است نشان ازاین اعتقاد داردکه مرد به علت ناتوانی در زایمان جاودانه به حساب نمی آمده است. 

اما در شعرشاعران چنانکه پیش ازاین گفتیم زن دارای دو چهره است مثبت و منفی. مثلاً در شعرفردوسی باوجود اینکه فردوسی گاهی دیدگاهی کاملاً منفی نسبت به زن داشته، به طورکلی اززنان بانزاکت و احترام ویژه ای صحبت می کند.دربعضی ازداستانهای شاهنامه زنان نقش بسیارکلیدی و موثری درطی داستان ایفامی کنندازآنجمله جریره مادر فرود است.این زن با وجودآنکه مصیبتها و آلام زیادی متحمل می شود، هیچگاه خویشتنداری و فرزانگی خویش را ازدست نمی دهد.

اما زن در ادبیات عاشقانه کهن فارسی جلوه چندانی ندارد زیرا معشوقگان شعرکهن عمدتاً دارای ویژگیهایی مردانه اند. برای این موضوع دلایل فراوانی برشمرده اند ازآنجمله اینکه دراین دوران چون زنان عموماً پرده نشین ومحجوب بوده اندشاعران هم درتوصیف زیبایی زنان رعایت شان واحترام راکرده از بیان عشق به زنان خودداری کرده اند. عده ای علت این امر را وجود گرایشهای همجنس طلبانه و شاهدبازی دراین روزگاردانسته اند. که حتی این گرایشها در میان  عارفان و صوفیان هم گسترش داشته است.

زنان در عرفان اسلامی  جایگاهی ویژه دارند.ابن عربی زن را سیمای‏ خالقیت پروردگار می‏داند. درمیان عرفای قرون اولیه اسلامی ما چهره ای چون رابعه عدویه را داریم که داستان آن درتذکرة الاولیای عطار بیانگر تمایز و برتری او حتی بربسیاری از مردان عارف عصرخود بوده. ازآنجمله در داستانی افسانه مانند آمده که ابراهیم ادهم چهارده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه رسید؛ اما زمانی که به آن جارسید خانه کعبه را ندید؛ پس هاتفی غیبی آواز داد که کعبه به استقبال ضعیفه ای رفته است و چون ابراهیم جستجوکرد رابعه را دیدکه می آمد و کعبه به استقبال او شده بود.

مولانا با وجود اینکه گاهی نگاه بدبینانه ای به زنان داشته درمثنوی چندبیتی درستایش زنان آورده که بسیار زیباست:

گفت پیغــمبر که زن بر عـاقــلان‏                       غالب آید سخت و بر صاحب‏دلان‏

باز بر زن جـاهــلان غــالــب شوند                      زان که ایشان تند و بس خیره روند 

پرتو حق است آن،معشوق نیست‏                خالق است او گوییا مخلوق نیست

اما در شعر معاصر با ورود مضامین و مفاهیم جدید به شعر پارسی، زنان نیز دراشعار شاعران چهره ای دیگر می یابند؛در اشعار شعرای مشروطه و معاصراندیشه آزادی زنان مطرح شده که این اندیشه هارادراشعارشاعرانی چون ایرج میرزا، میرزاده عشقی، پروین اعتصامی و...می توان مشاهده کرد. دراشعار غنایی معاصر، معشوق چهره ای کاملاً زنانه دارد. نیما درمنظومه "افسانه" بامعشوق خودکه یک زن است به گفتگومی نشیند.نگاه عاشقانه به زن بیش ازهمه شعرای معاصر در اشعارشاملو یافت می شود. شاملو توصیفاتی کاملاً زنانه از معشوق درشعرخودبیان کرده است:

لبانت به ظرافت شعر/شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند / که جاندار غار نشین از آن سود می جوید / تا به صورت انسان درآید / و گونه هایت / با دو شیار مّورب /که غرور ترا هدایت می کنند و /سرنوشت مرا /که شب را تحمل کرده ام ...

درپایان شعری زیبا از"اقبال لاهوری" درتوصیف زن :

زن نگــه‏ دارنده‏ی نار حیــات‏                                 فطــرت او لـوح اســرار حیات

جـوهـــــر او خاک را آدم کند                                 آتش مــا را به جان خود زند                 

ما همه از نقش‏بندی‏های او                                 ارج ما از ارجـــمندی‏های او

حق تو را دادست اگر تاب نظر                               پاک شو قــدسیت او را نگر     


نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 17:9 توسط بارانی |

 "سوفیا" واژه ای است یونانی به معنای خرد ودانایی. ایزد بانوی خرد و حکمت ودرعهد عتیق دختر « یَهُوه » و آرایندة آفرینش است که به چهرة دوشیزه یی درخشان جلوه می کند، او جلوة انسانی خرد وحکمت است که چون روح پاک (روح القدس) در همة انسان ها را ه می یابد. 

درآیینهای گنوسی و معرفت شناسانه کهن سوفیا برابر شکوه خداوندی، تجلی بخش نور جاودانی و آیینه‌ی خداوندگاری‌ است.سوفیا حاصلِ اندیشه‌ی الهی ومتجلی ازذات پروردگاراست .

« سوفیا نوعی حکمت زمین است یعنی به منزله راز و رمز حکیمانه زمین که پایان آن استحاله به صورت جهان دیگر و بهشت و دوزخ خواهد بود.»

در عرفان شیعه ، شخص فاطمه زهرا دختر پيامبر، سوفیای حکمت الهی است.

هانری کُربن  فیلسوف ومستشرق فرانسوی که مطالعات زیادی دررابطه باعرفان وتصوف ایرانی داشته درکتاب «ارض ملکوت وکالبدانسان در روزرستاخیز» می‌گوید: ما جهانی سه جانبه داریم، جهان انسان خاکی که موضوع ادراک حواس است، جهان نفس یا ملکوت که به طور اخصّ عالم ادراک از طریق تصور و خیال است، و جهان عقول محض کروبیان یا عالم جبروت که موضوع معرفت عقلانی است. کربن می‌گوید: «در وجود حضرت فاطمه‌  به عنوان عضو هیأت برتر از بشر چیزی وجود دارد نظیر ارض برتر از ملک. فاطمه متعلق به ارض ملکوت است».

درجای دیگرآورده:« درآیین مزدیسنا ودرنزدسهروردی، فرشتگان زمین ، به صورت "سپنتاآرمئیتی" و "دئنا" وجود دارندکه صورحکمت جاویدند و در عرفان شیعه، ذات نورانی فاطمه، دخترپیغمبر، خودصورت ومظهر"حکمت" و"ارض برترازملکوت" دیده می شود.» "دئنا"  در فارسی دری دین یا کیش است و در اوستا به معنی وجدان بکار رفته و نیرویی است ربانی که در وجود هر فردی به ودیعه نهاده شده است و در روی پل چینوت با قالب زمینی خود مواجه می شود. و"سپنتاآرمئیتی" یا همان "سپندارمذ" به معنی "اندیشه پاک ودرست"ایزدبانو یا فرشته موکلِ بر زنان و زمین درآیین مزدیسنااست. 

  در تعبیر کربن، فاطمه سوفیاست، یعنی عقل و قدرت الهی که همه چیز را درمی‌یابد. نور الهی است که همه عوالم را نورباران می‌کند و به همین سبب شخص سرمدی او که رازِ جهانِ نفس است بیان و ظهور آن هم هست که بدون آن مصدر خالقه جهان ناشناخته و ناشناختنی و برای همیشه در پرده غیب‌ نهان می‌ماند.


نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:7 توسط بارانی |

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز بر می‌گردم
و صدا می‌زنم
«آی
باز کن پنجره را - در بگشا-
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را
که پرستو پر می‌شوید در چشمه نور
که قناری می‌خواند؟
می‌خواند آواز سرور؟
که:
بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!»

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 17:15 توسط بارانی |

داستان دیوانگان و«عقلاء مجانین»در کتب ادبی بویژه ادب صوفیانه فارسی بسیارذکرشده. علت توجه عرفا به قصه های دیوانگان وعقلای مجانین ؛ هنجارشکنی آنها و بی توجهی آنها به قیود اجتماعی بوده است.آدمهای مجنون مقید به سنتها و قراردادها نیستند.آنها به نیرنگ و ریا توسل نمی جویند و رفتارشان به درستی نشان دهنده آن چیزی است که در درونشان می گذرد. شرح این گروه ازدیوانگان درآثارمختلف عطارهم آمده است.

این آزادگی دیوانگان ازقیود اجتماعی به ایشان اجازه می داده که گاهی اظهاراتی درباره خدابکنند که دیگران هرگزلب به آن سخنان نمی گشایند. نمونه ای ازاین حکایتها:

شبی دیوانه ای گرفتاررعدوبرق وباران شد وسخت دراضطراب وهراس افتاد. هاتفی ازدرون اورا نداداد که خدا باتست بیمی نداشته باش . دیوانه گفت اگر راستش رابخواهی من ترسم ازخوداوست!(مصیبت نامه)

یکی به دیوانه ای گفت هرکه درکعبه باشدایمن است. دیوانه به راه افتاد تا به درکعبه رسید.هنوزوارد کعبه نشده بود که کسی دستارازسرش ربود. دیوانه روی به گریزنهاد وگفت: ایمنی درکعبه معلوم شد؛ اگردربیرون کعبه دستارم بردارنددرون کعبه سرم راخواهند برداشت!(اسرارنامه)

وقتی درمصرقحطی افتاد به گونه ای که مردم یکدیگررامی خوردند؛ دیوانه ای که این مرگ ومیررامی دید سرسوی آسمان کرد وفریادزد:ای خدااگربرای این همه مردم روزی نداری کمتربیآفرین!(منطق الطیر)

دیوانه ای تنگدست سوی مسجدرفت وگفت خدایا درمانده ام، کرم کن وصددینارزربه من برسان! چون زیاد ناله کردوسودی ندیدخشمگین شدوگفت: خدایااگردینار نمی دهی مسجد رابرسرم خراب کن. ناگهان سقف مسجد صدایی کرد وازبام مسجدخاک برروی دیوانه ریخت. دیوانه جامه بردندان گرفت وگریخت وگفت:خدایا! اگرازتو دیناربخواهندنمی دهی ، اما اگرویرانی بخواهند جلد وچست آن خواهش رابرمی آوری!(مصیبت نامه)

دیوانه ای گرسنه روانه نیشابورشد، درصحرا گله اسب وگاو وگوسفند دید وچون ازصاحب آن پرسید گفتند ازعمید شهراست. چون به دروازه رسید غلامان زیبادیدوچون پرسیدگفتند ازآن عمیدشهراست. کاخی بزرگ دید ومردمانی فراوان وچون پرسیدگفتند ازعمیدشهر. دیوانه که چنین دید کلاه پاره خودرا ازسربرداشت وبه بالا انداخت وسربه آسمان کردوگفت: این دستارکهنه رانیزبه عمیدت بده!(مصیبت نامه)

عمیدخراسان صدغلام ترک ماهروی داشت که به هرکدام گوشواری مرواریدوطوقی زرین وکمربندی زرین برکمرواسبی رهوار داده بود. دیوانه گرسنه ای چون چنین دیدروبه خداکرد وگفت: خداوندا! بنده پروری را ازخواجه عمیدبیاموز!(منطق الطیر)

دیوانه برهنه ای درمیان برف وسرما به خانه ویرانی رسید. چون پای به خانه نهادخشتی ازبام برسرش افتادوسرش بشکست.دیوانه سرسوی آسمان کردوگفت: توکه یک خشت رادرست نمی توانی بیندازی تاکی ادعای سلطنت خواهی کرد؟!(منطق الطیر)

دیوانه ای برهنه بود وچون لباسهای فاخرمردم رامی دید ازخداخواست تا اونیزمانند دیگران صاحب لباسهای فاخرشود. هاتفی آوازداد که تاده روزدیگرصبرکن تا جامه ای برای تو بفرستیم. پس ازده روز مردی فقیر لباس کهنه ای باهزاران وصله پیش اوآورد. دیوانه گفت: خداوندا ازده روزپیش که گفتی تا کنون همین جامه رابرای من دوختی؟ آیا خزانه لباسهای تو همه سوخته بود که این کهنه لباس وصله دار دوختی؟ این لباس صدهزاروصله بیش دارد، این چنین خیاطی ازکه آموختی؟!(منطق الطیر)

دیوانه گرسنه ای ازمردم نان خواست. مردم می گفتند خدا بدهد. چون ازگرسنگی رنجورشد به مسجدرفت وفرش مسجد برداشت وازمسجد بیرون برد. کسی اورادید وملامتش کرد که چراچنین کردی؟ گفت ازهرکه چیزی خواستم گفتند خدابدهد. به ناچاربه مسجدرفتم واین فرش که ازخداست برداشتم تا کارم ازآن راه بیفتد. مردازکاراوبه خنده افتاد واورابه خانه بردو جامه ونان به اوداد. چون جامه دربرکرد وبه راه افتاد کسی اورادید وازاو پرسید این جامه ازکجاآوردی؟ گفت:خدا داده است. مرد گفت : توچه خوشبختی که خدا چنین هدیه ای به تو داده. دیوانه گفت: کدام بخت واقبال؟ این جامه را به من نداد تا آنکه فرش مسجد گروگرفتم. خداوند با کسی سرخوشی ندارد، مگراینکه کسی ازاو گروی بگیرد!(مصیبت نامه)

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 17:43 توسط بارانی |

 رمز در لغت به معنى اشاره‏ ى نهانى و با چشم و ابرو، و به معنى راز، سر، سخن يا موضوعى ميان دو يا چند نفر است كه از ديگران پنهان و نهفته باشد.
 رمز، شى، موجود، يا چيزى از جهان شناخته شده يا زندگى روزمره است كه از طريق حواس قابل دريافت و ادراك باشد؛ چيزى كه همه آن را مى شناسند و وجود عينى و خارجى آن را تجربه كرده‏ اند . كه دلالت دارد بر حقيقتى معنوى و غير محسوس يا مفهومى جز مفهوم متعارف و اصلى خود كه گاهى علاوه بر مفهوم غير متعارف خود بر معنى آشكار و معمول خود نيز دلالت دارد.  
 در كتاب " انسان  و سمبولهايش " اثر يونگ سمبل اينگونه تعريف شده: "سمبل شيئى است از جهان شناخته شده كه به چيزى از جهان ناشناخته اشاره مى‏كند، چيز شناخته‏ اى است‏ كه زندگى ومعنى چيزى بيان ناشدنى‏ رابيان مى‏ كند "
به كار بردن  نماد در آثار ادبى جهان، در تمام دوره‏ هاى تاريخى كم و بيش وجود داشته. اما آنچه به عنوان مكتب نماد گرايى در اروپا معروف شده در اواخر قرن نوزدهم در شعر فرانسه و با اشعار شاعرانى چون بودلر، رمبو، مالارمه مشخص شد و سپس در ساير كشورها بخصوص آمريكا و انگليس نفوذ كرد. دوره رواج نماد گرايى 1885 تا 1901 ميلادى  است. و بسيارى از منتقدان، آثار "ادگار آلن پو" نويسنده و شاعر آمريكايى، كه بودلر به فرانسه ترجمه كرد، منشا ظهور آن در ادبيات فرانسه مى‏دانند .
 اما در ايران، مكتب خاصى به عنوان نمادگرايى وجود ندارد. در آثار پيش از اسلام نمادگرايى در كتب مذهبى ديده مى‏شود از جمله‏ ى اين آثار منظومه ى " درخت آسوريك " است  كه منظومه‏ اى است به شعر دوازده هجايى به زبان پهلوى. در طى مناظره ‏اى كه در اين منظومه بين نخل و بز صورت مى‏ گيرد بعضى از حقايق مذهبى در قالب رمزى بيان مى‏ گردد.
 در ادب فارسى كاربرد رمزها، مقارن با ظهور عرفان و تصوف، گسترش يافته. عرفان با رمزگرايى ارتباط نزديكى دارد . «شاعر عارف با استفاده از رمزها و سمبلها سعى در ساختن تصويرهايى مى‏كند كه بر باطن اشيا و وجود دلالت‏ كند . هميشه شاعر عارف آن حقيقت اصلى را در نظر دارد و در تكاپوى بيان آن راز ابدى است» 
 شاعر نمادگرا خواهان آن است كه افكار و انديشه هايش را درشكلى محسوس و قابل تصور بيان كند.  
 آثار عرفانى رمزى باطواسين حلاج آغاز مى‏شود كه شامل مجموعه‏اى از تجارب روحانى با زبان رمزى و بسيار پيچيده است. و بعدها در آثار حكمايى چون ابن سينا ظهور مى‏ كند با آثارى چون حى بن يقظان، رسالة الطير، سلامان و ابسال و آثار سهروردى شامل مونس العشاق، آواز پر جبرئيل، عقل سرخ، لغت موران، صفير سيمرغ، رسالة الطير، روزى با جماعت صوفيان، فى حالة الطفوليه. احمد غزالى در سوانح العشاق، عين القضاة همدانى، روز بهان بقلى شيرازى و...  
 اما نخستين شاعر فارسى كه مضامين عرفانى را در قالب رمز بيان كرده سنايى غزنوى است كه در حديقه الحقيقه از زبان رمز براى بيان آيين و طريق تصوف استفاده كرده و در شعر فارسى تحول عظيمى به وجود آورد. سنايى معانى پيچيده ى عرفانى را با استفاده از بيان رمزى و تمثيلات قابل فهم، براى مخاطبان  عامى كه داراى بينش و دانش كافى نبودند قابل ادراك كرد. پس از او عطار در اشعار ساده و بى تكلف خود از اين زبان استفاده كرد و سرانجام مولوى در اشعار خود اين شيوه را به كمال رساند.  و از آن پس شعراى عارف در اشعار غنايى خود از اين شيوه استفاده  كردند.
 در شعر فارسى معاصر نوعى شعر اجتماعى  نمادگرا، رايج شده كه مبدع آن نيما يوشيج است. البته اين اشعار با اشعار رمزى  دوره‏ هاى پيشين تفاوت زيادى دارد زيرا مضامين اين اشعار عرفانى نيست و علت به وجود آمدن آنها هم تنگناى سياسى و اجتماعى بوده كه در اين دوره شاعران را وادار كرده انتقادهاى خود را از محيط خفقان آور اجتماعى و سياسى به صورت رمزى و تمثيلى بيان كنند از نمونه‏ ى اين اشعار، شعر تمثيلى و نمادين "زمستان "  اثر مهدى اخوان ثالث است كه در آن گوشه‏ اى از اين محيط خفقان آور را به تصوير كشيده:
 سلامت را نمى‏خواهند پاسخ گفت
 سرها در گربيان است
 كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را....

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 16:0 توسط بارانی |

به يكديگر مهر بورزيد ، اما ازمهر بند مسازيد
بگذاريد كه مهردرياي مواجي باشد درميان ساحل روحهاي شما
جام يكديگر راپركنيد ، اما ازيك جام منوشيد
باهم بخوانيدوبرقصيد و شادي كنيد ، ولي يكديگررا تنها بگذاريد
دل خودرابه يكديگربدهيد ، اما نه براي نگهداري
زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دل هايتان را نگه دارد
دركنار يكديگر بايستيد ، اما نه تنگاتنگ:
زيرا كه ستونهاي معبد دورازهم ايستاده اند
ودرخت بلوط ودرخت سرو درسايه يكديگر نمي بالند
جبران خلیل جبران

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 14:57 توسط بارانی |

(شعری ازمرحوم دکتر داریوش نراقی )

ای شهر دور خفته به خلوتگه نیاز

نازیست در دلت به خدا می ستایمش

هرشب به شبروی خیال از نهفت راز

آغوش می گشایم وخوش می ربایمش

***

من هسته ای به ظلمت تاریکخانه ام

کزطرح محو روی تو تصویر می کشم،

دانند طعم زهر خروسان این دیار

ازناله های دل که به شبگیر می کشم

***

پرمی زنم زشوق به سودای یک جنون

آوخ که سوز می جهد ازدست خسته ام

پا می کشم به صخره دریا وسنگ کوه

وین راز تلخ : بندی ام و پای بسته ام

***

بگذار عطرهای فریبای صبح خیز

در رشک نکهت تو به دل داغها زنند

یا آسمان گریز عروسان کنجکاو 

اشکی نثار گور غریبان ما کنند

***

چاپار دهکده به فراز ونشیب راه

قلب مرا به ناله حسرت کشیده است

می گفت کاش ناله زار کجاوه اش

کز توتیای ساحل غربت چه دیده است

***

دروازه بان قلعه افسانه کهن

بگشای در که چشم حسودان غنوده است

بگشای در که هرزه لباس فرشته کیش

دیریست قلب خویش به رویم گشوده است

***

این برگهای ریخته در پهنه گریز

آوارگی یاد مرا تیز می کنند

وین بادپای خاطره های نهان شتاب

بیدار بخت قصه شبدیز می کنند

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 10:33 توسط بارانی |

عارفان عشق حقیقی راعشق روحانی و فرازمینی می دانند وآن رابانظریه افلاطونی سابقه معرفت ومناسبت قدیمه مربوط می یابند...افلاطون عقیده دارد خداوند روح هارا گرد وبرصورت کره ای آفرید، آنگاه آنها رادونیمه کردوهرنیمه رادرتنی نهاد، پس هرگاه تنی با تنی برخوردکندکه نیمه روح اودرآن است بین آنها ازاین مناسبت قدیمه عشق پدیدآید، ومردم برحسب نازک طبعی که داشته باشندازین باب تفاوت دارند.
درتمهیدات عین القضات آمده: « عشق وروح هردودریک زمان موجود شدند وازمکون درظهورآمدند وعشق راباروح آویزشی ظاهرشد.چون روح به خاصیت درعشق آویخت، عشق ازلطافت دراوآمیخت .به قوت آن آویزش وآمیزش میان ایشان اتحادپدیدآمد.»

عشق پایه اصلی مسلک ومرام وطریق عرفانی مولاناست . ازنظراو عشق داروی دردهای روحانی است و مایه آرامش وسکون وتمرکزحواس:

شادباش ای عشق خوش سودای ما               ای   طبیـب جملـــه عـــلتهای مـا
ای دوای نخـــــــوت و نامـــــوس مــــا                 ای تو افـــلاطون  و  جالینوس ما

آفــرین بر عشـــقِ کـــلِّ اوستــــاد                 صـــــد هــــــزاران ذرّه را داد اتّحــــــاد
جــمع باید کـــرد اجزا را به عشق                 تا شوی خوش چون سمرقندو دمشق

حتی عشق ارزشمندتراست ازعبادت وزهدخشک:

آن طرف که عشق می افزود درد            بوحنیفه و شافعی درسی نکرد
عشق درسخن نمی گنجد:

درنگنجد عشق در گفت و شنید             عشق دریایی است قعرش ناپدید
مثنوی باعشق آغازمی شود وباعشق پایان می پذیرد. اولین داستان مثنوی پادشاه وکنیزک وآخرین داستان، قلعه ذات الصور، قصه عشق است.

غالباً هرجاسخن ازعشق می رود، مولوی به شدت گرفتارهیجانات عاطفی می شودوازقلمروعقل ومنطق وخودآگاهی خارج می شودوتغزل های غنایی اوآغازمی گردد:

هرکه را جامه ز عشقی چاک شد               او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
جسم خاک از عشق برافلاک شد               کــــوه در رقــص آمد و چالاک شد
عشق جــان طــور آمــد  عاشقــــا              طـــــور مست و خــرِّ موسی صاعقا

عشق وجودعاشق را ازخوی حیوانی پاک می کند و وسیله ای است جهت تزکیه نفس وعاقبت به عشق الهی می انجامد:

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست       عـاقبت ما را بدان شه رهبراست
ای بســا کس را که صــــــورت راه زد          قصــد صـــورت کـــرد و بر الله زد

مزیت عمده عشق انسانی درهمین است که انسان راتزکیه می کند، خودی وی رامهارمی زند وبه وی یادمی دهدکه غیررابرخودمقدم بدارد...بدین گونه عشق دراین مقام به غیرپرستی می انجامد.

مولانا دراین موضوع که عشق زمینی می تواند مقدمه ووسیله رسیدن به عشق الهی باشد درغزلیات به تمثیل زیبایی اشاره می کند:

جنگجو به دست فرزندخود شمشیرچوبین می دهد تا در کاربرد آن استادشود و سرانجام برای نبردباشمشیر فولادی آمادگی یابد.عشق زمینی نیزهمان شمشیرچوبین است که انسان را برای عشق الهی آماده می کند.
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین میدهد        تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود       آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
 عشق زلیخــا ابتدا بر یوسـف آمــد ســال​ها             شد آخر آن عشق خدا می​کرد بر یوسف قفا

عشق نزد مولانا همواره دربرابر عقل قرار دارد:

با دوعالـــم عشـــق را بیگانگی                        انـــدراو هفتاد و دودیوانــگی

سخت پنهان است وپیداحیرتش                       جان سلطانان جان درحسرتش

پس چه باشدعشــق دریای عدم                     درشکسته عقــــل را آنجــا قدم

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 15:54 توسط بارانی |

چهارم شهریورمصادف است باسالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث شاعربزرگ معاصر.

چون سبوی تشنه – مهدی اخوان ثالث

شاعری که چون «برسلطه بوده نه باسلطه»، به قول خود «هیچ است وچیزی کم»...

هیچیم                                                      
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم....

امادردنیای شعروادب٬یکه سوارعرصه خواهدماند و «جاودان براسب یال افشانِ»خود درباغ دل دوستداران خویش می چمد و طنین «فریاد»ش تاهمیشه درگوش جان طنین اندازخواهدبود...

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد... 

شعرفریاد باصدای اخوان:

 http://www.greenpoems.com/Akhavan/J.wma

باصدای استادشجریان: 

 http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=1&Albumid=58&trackid=504  

«دراین شبها»

شعری از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برای مهدی اخوان ثالث

در این شب ها ،

 که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد .

 درین شب ها ،

 که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

 و پنهان می کند هر چشمه ای

 سِرو سرودش را

 چنین بیدار و دریاوار

 تویی تنها که می خوانی .

تویی تنها که می خوانی

 رثایِ قتلِ عام و خونِ پامالِ تبارِ آن شهیدان را

 تویی تنها که می فهمی

 زبان و رمزِ آوازِ چگورِ ناامیدان را .

بر آن شاخِ بلند ،

 ای نغمه سازِ باغِ بی برگی !

 بمان تا بشنوند از شورِ آوازت

 درختانی که اینک در جوانه های خُردِ باغ

در خواب اند

 بمان تا دشت های روشنِ آیینه ها ،

 گل های جوباران

 تمام نفرت و نفرینِ این ایّامِ غارت را

 زآوازِ تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووشِ این ایّام.

 تو ، بارانی ترین ابری

 که می گرید ،

 به باغِ مزدک و زرتُشت .

 تو ، عصیانی ترین خشمی ، که می جوشد،

 زجام و ساغرِ خیام.

درین شب ها ،

 که گل از برگ و

 برگ از باد و

 ابر از خویش می ترسد ،

 و پنهان می کند هر چشمه ای

 سرّ و سرودش را ،

 درین آفاقِ ظلمانی

 چنین بیدار و دریاوار

 تویی تنها که می خوانی .

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 17:45 توسط بارانی |


آخرين مطالب
» موسیقی
» نگاهی به زن درشعر فارسی
» سوفیای حکمت الهی
» بهاران آمد
» جدال دیوانگان با خدا!
» رمز و نماد در ادب پارسی
» مهربورزید
» ساحل غربت
» عشق از دیدگاه مولانا
» یادی از اخوان

 Design By : Pichak